

|
وبلاگ عمار لبيك ياخامنه اي لبيك يا حسين است / خامنه اي رهبر ضيا، هردوعين است
| ||||
چرخ زندگی تان خوب می چرخد یا بد؟ آرام است یا تند؟این مقاله به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد. آیا چرخ زندگی من خوب می چرخد ؟ این سئوالی است که هر چند یک بار از خود پرسیده ایم یا شاید سئوالی باشد که از یکدیگر می پرسیم اما شاید سوال مهم تر این است که چه عواملی را باید در جواب دادن به این سئوال مدنظر داشت .این مقاله به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد.
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:5 بعد از ظهر ] [ ]
![]() [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:50 قبل از ظهر ] [ ]
ای زن به تو از فاطمه اینگونه پیام است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است سلام و درود خدا بر شیر زن ترین زنان عالم حضرت فاطمه زهرا (س)، اعجاز خلقت؛ هم او که با پیام ولایت مداری سفاکان دوران خود را رسوا نمود
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ ]
- خوشحال شدم تو رو دیدم از کجا فهمیدی اینجا هستم
- از مینا پرسیدم دیدم هرچه خونه زنگ می زنم کسی گوشی رو بر نمی داره حقیقتش نگران شدم با سختی شماره تلفن مینا رو پیدا کردم که فهمیدم اوردنت اینجا از خودت بگو، چطوری دختر - از دختریم چی مونده، در حالی که لبخند تلخی روی لباش نشست پرسید تو چکار می کنی، جمشید حالش چطوره ، بعد متوجه شد که رزا همچنان ایستاده داره حرف می زنه سریع گفت: ببخش رزا ، بیا بشین کنارم - ممنونم چه صندلی قشنگیه ... برات یه مقدار میوه هم اوردم - ممنونم چرا زحمت کشیدی نگفتی حال جمشید چطوره؟ - ای بد نیست سر اخر پیری دست از سرم بر نمی داره همش سرم غر می زنه، خستم می کنه - خب دوست داره، مگه دوست داشتن بد ه که ناراحتی می کنی! - چه دوست داشتنی مژگان بیشتر دوست داره برای کوچکترین مسئله ای سرم داد بزنه، - از دخترات چه خبر؟ - اونا که خیلی وقته عروسی کردند، الان نوه هم دارم خوبند مشغول زندگی خودشونند بعضی وقتا زنگ می زنند، بگذریم از خودت بگو کی اومدی اینجا - از وقتی که رضا مرد منو اوردند اینجا گفتند: اینجا بمیری بهتره - خدا نکنه مژگان ، این حرفا چیه ، بزنم به تخته تو هنوز صحیح وسالمی، شنیدم رضا مرده، خیلی ناراحت شدم، مرد خوبی بود حالا از خدا می خوام تو همیشه زنده باشی
- ممنونم رزا، اما نه دیگه، منم عمرمو کردم فعلا نقش دیوارم - تو رو خدا مژگان اینجوری حرف نزن ... تو از من جوونتری چطور شد که رضا مرد اون که خوب بود - خب سرطان خون داشت، خود سرطان وحشتناکه وای به حال کسی که سرطان خون هم داشته باشه، من که می گم همش مال همون ازمایشگاه لعنتی بود که توش کار می کردیم ، قبول کن ما هم زیاد رعایت نمی کردیم یادش بخیر چه ایامی داشتیم و چه جوری چهارتامون با هم همکار بودیم بعد با لبخند ادامه داد بیشتر از تو دلگیرم که چه جوری جمشید رو از چنگم در اوردی، دیگه گذشته حرف زدنش هم بی مورد - بس کن دیگه، قرار نیست اینجا از من گله کنی ان ماجرا خیلی وقته که تموم شده تو باید اونو فراموش کنی، سعی کن روحیتو با خاطرات تلخ خراب نکنی - چه کلمه مسخره ای یعنی چی تموم شد!! انسان با خاطره است که زندست، تمام بدبختی من از همان ایام است ، خب قبول کن من به تو اعتماد کردم، وقتی که به کسی اعتماد می کنی بعد می بینی طرف بهت نارو می زنه، می تونی ساکت باشی، درسته که ان ایام گذشته ولی من بدی تو رو فراموش نمی کنم - ببین مژگان من بخاطر تو اومدم این جا که تو رو ببینم بعد تو با من دعوا می کنی بخدا اصلا حالم خوب نیست. قبول کن تو هم بی تقصیر نبودی اگه دیدی جمشید اومد طرف من وبا من ازدواج کرد بخاطر این بود که من و جمشید فکر کردیم تو از رضا خوشت اومده خب این شد که با هم ازدواج کردیم! - چه راحت! واقعا روت می شه به من این حرفو بزنی ، هیچ وقت این حرفو نزن اولین بار جمشید با من دوست بود بعد تو اومدی اینقد لوس بازی در اوردی تا اونو شیفته خودت کردی، من هم دیدم مردی که قرار باشه با یه لوند احمقانه اینقد شل وارفته بشه بهتر دیدم که هرگزنباشه - مژگان من مریضم ولی مثل اینکه تو حالت اصلا خوب نیست، سن زیاد حافظه رو ضعیف می کنه ، ببین بشین یه خورده فکر کن تو چطور عاشق جمشید بودی که به محض اینکه رضا بهت پیشنهاد ازدواج داد رفتی سراغش اگه واقعا جمشید رو دوست داشتی باید تحمل می کردی وبا جمشید ازدواج می کردی پس چرا فقط منو مقصر می دونی خودت هم بی تقصیر نیستی من از کجا می دونستم که جمشید تو رو می خواست مگه تو به من چیزی گفته بودی ! ادامه مطلب [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 8:15 قبل از ظهر ] [ ]
آرامش داشته باشید و ساکت بنشینید. ۱- در متن زیر C را پیدا کنید. از مکان نمای موس استفاده نکنید. 2- اگر درمتن بالا C را پیدا کردید، حالا ۶ را پیدا کنید. ۳- حالا حرف N رابیابید. کمی مشکلتر از قسمتهای بالا میباشد. این یک شوخی نیست. [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ ]
این همه غربت تلخ
این همه تنهایی
این همه غم ز کجاست؟
من امیدم به خداست...
این همه دلتنگی
این همه فاصله تا رویاها
این همه غم ز کجاست؟
من امیدم به خداست...
من امیدم به همین ذره ی نور اینجاست
من امیدم به همین خلوت سرد
به همین یاد نگاه
به همین دغدعه ها
به همین رویاهاست!
من امیدم به خداست...
منبع:.satanism2011.blogfa.com [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:15 بعد از ظهر ] [ ]
حدیث قدسی:
عَبدی أطِعنی أجعلک مِثلی
بنده ی من تو مرا عبادت کن ، من تو را مثل خودم قرار می دهم.
عبد وافعی شدی قدرت خدایی پیدا می کنی. (رَبَّنَا إِنَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ) [آل عمران/16]
منبع:.satanism2011.blogfa.com [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:13 بعد از ظهر ] [ ]
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ ]
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:42 بعد از ظهر ] [ ]
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:35 بعد از ظهر ] [ ]
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ ]
وقتی به كتابهایی كه در نزد اهل تسنن از اعتبار بالایی برخواردارند مراجعه میكنیم با یك عده احادیثی مواجه میشویم تحت عنوان فضائل صحابه. این روایات كه در نوع خودشان كم هم نیستند، در این كتابها نمود خیلی زیادی دارند. بنده سراپا تقصیر در این چند خط میخوام یك تحلیل ساده و در عین حال دقیق از این روایات داشته باشم كه ببینیم ارزش و اعتبار این روایات در چه حدی هست. [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:22 بعد از ظهر ] [ ]
خواب دیدم که شبی بر لب تو بوسه زدم
صبح را تا خود شب سیر در افسانه زدم بوی گیسوی تو ویران میکرد باغ دلم لاله ها را همه بر جای تنت حاله زدم دست بر روی لبت در نظرم سائیدم چشم را در ته ان چاله و ان چانه زدم نور چشمان سیاهت خانه دل میرفت عکس چشمان تو را بر در ان خانه زدم ریه را عطر نسیم نفست پر میکرد روح را من به گمانم که به صلابه زدم گر چه من شهره شهرم از مستی و رندی اما به گمانم که بدین بار به بیراهه زدم گرم شد خون بدرون بدنم وقتی از بوسه تو جام به پیمانه زدم چه شبی شد چه هیاهو چه خیال وقتی از راه لبش بر دل او خانه زدم شعله عشق فروزان کردم بر دل و دین وقتی از روی صفا بر دل او خیمه زدم صبح امد نه که از روی رضا چون هر روز بغض خود را بدرون دل دیوانه زدم اشک در راه به تندی گم شد گریه ام را بدر بسته میخانه زدم چشم خود بسته و عطر تن او بوئیدم
حسرتم را بدرون دل پر غصه زدم.. [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 11:20 قبل از ظهر ] [ ]
|
||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||